خودی مولانا اقبال لاهوری
پیکر ھستی ز آثار خودی است
ہر چہ می بینی ز اسرار خودی است
خویشتن را چون خودی بیدار کرد
آشکارا عالم پندار کرد
***
صد جہان پوشیدہ اندر ذات او
غیر او پیداست از اثبات او
در جہان تخم خصومت کاشت است
خویشتن را غیر خود پنداشت است
سازد از خود پیکر اغیار را
تا فزاید لذت پیکار را
میکشد از قوت بازوی خویش
تا شود آگاہ از نیروی خویش
خود فریبی ہای او عین حیات
ہمچو گل از خون وضو عین حیات
بہر یک گل خون صد گلشن کند
از پی یک نغمہ صد شیون کند
یک فلک را صد ہلال آوردہ است
بہر حرفی صد مقال آوردہ است
عذر این اسراف و این سنگین دلی
خلق و تکمیل جمال معنوی
***
حسن شیرین عذر درد کوهکن
نافہ ئے عذر صد آهوی ختن
سوز پیہم قسمت پروانہ ہا
شمع عذر محنت پروانہ ہا
خامہ ی او نقش صد امروز بست
تا بیارد صبح فردائی بدست
شعلہ ہای او صد ابراہیم سوخت
تا چراغ یک محمد بر فروخت
می شود از بہر اغراض عمل
عامل و معمول و اسباب و علل
خیزد ، انگیزد ، پرد ، تابد ، رمد
سوزد ، افروزد ، کشد ، میرد ، دمد
وسعت ایام جولانگاہ او
آسمان موجی ز گرد راہ او
گل بجیب آفاق از گلکاریش
شب ز خوابش ، روز از بیداریش
شعلہ ی خود در شرر تقسیم کرد
جز پرستی عقل را تعلیم کرد
خود شکن گردید و اجزا فرید
اندکے آشفت و صحرا فرید
باز از آشفتگی بیزار شد
وز بہم پیوستگی کہسار شد
***
وانمودن خویش را خوی خودی است
خفتہ در ہر ذرہ نیروی خودی است
قوت خاموش و بیتاب عمل
از عمل پابند اسباب عمل
***
چون حیات عالم از زور خودی است
پس بقدر استواری زندگی است
قطرہ چون حرف خودی ازبر کند
هستی بے مایہ را گوهر کند
بادہ از ضعف خودی بی پیکر است
پیکرش منت پذیر ساغر است
گرچہ پیکر می پذیرد جام می
گردش از ما وام گیرد جام می
***
کوہ چون از خود رود صحرا شود
شکوہ سنج جوشش دریا شود
موج تا موج است در آغوش بحر
می کند خود را سوار دوش بحر
حلقہ ئے زد نور تا گردید چشم
از تلاش جلوہ ہا جنبید چشم
سبزہ چون تاب دمید از خویش یافت
همت او سینہ ی گلشن شکافت
***
شمع هم خود را بخود زنجیر کرد
خویش را از ذرہ ہا تعمیر کرد
خود گدازی پیشہ کرد از خود رمید
هم چو اشک آخر ز چشم خود چکید
گر به فطرت پختہ تر بودے نگین
از جراحت ها بیاسودی نگین
می شود سرمایہ دار نام غیر
دوش او مجروح بار نام غیر
***
چون زمین بر هستی خود محکم است
ماہ پابند طواف پیہم است
هستی مہر از زمین محکم تر است
پس زمین مسحور چشم خاور است
جنبش از مژگان برد شان چنار
مایہ دار از سطوت او کوہسار
تار و پود کسوت او آتش است
اصل او یک دانہ ی گردنکش است
چون خودی آرد بہم نیروی زیست
می گشاید قلزمی از جوی زیست